او گلی را به سینهی من کاشت ف فریدون مشیری ۱ بازدید او گلی را به سینهی من کاشت که بهارش خزان نخواهد داشت
به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست همه شهر به دلدادگی ام می خندند که فلانی شده از چشم کسی مست که نیست
امیدِ روشنایی گرچه در این تیرهگیها نیست، امیدِ روشنایی گرچه در این تیرهگیها نیست، من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل بر میافشانم