من همانم که خزان را، در بهارم دیده‌ام

من همانم که خزان را، در بهارم دیده‌ام بی‌وفایی و دورنگی، در دیارم دیده‌ام از جفای دشمنان هرگز نمی‌رنجم ز بس زخم‌های بیشمار، از دست یارم دیده‌ام آنچنان این غصه و غم‌ها مرا آزرده‌اند روز روشن را شبیه شام تارم دیده‌ام با که گویم بازی چرخ فلک با من چه کرد بی‌وفایی‌ها که من از روزگارم دیده‌ام