یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجرهها میفهمند
پیش از آن که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذر ما را خواستن کار تو نیست!
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟
ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم
لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم
تا به کِی باشی و من پِی به حضورت نبرم؟
آرزوی منی ای کاش به گورت نبرم