از همین شاعر

تو مرا آزردی

تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت، تو خیالت راحت میروم از قلبت، می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت تو به من میخندی و به خود میگویی: باز می‌آید و میسوزد از این عشق ولی برنمی‌گردم، نه میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد