امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد ح حسین منزوی ۱ بازدید امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد تنهاییام امشب که پر است از غم غربت آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
مزن به نقش خود گمان ز سرگذشت این و آن مزن به نقش خود گمان ز سرگذشت این و آن برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
هزار عاشق دیوانه در من است، که هرگز هزار عاشق دیوانه در من است، که هرگز به هیچ بند و فسونی نمیکنند رهایت
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو