ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم ص صائب تبریزی ۰ بازدید ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی ما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم