دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ
از نسیه و نَقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ
شب یلداست هجران تو ما را
نه صبح آید، نه خواب آید، نه فردا
چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد
وز می وصل، لبم بر لب جامی برسد