به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست
و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست
همه شهر به دلدادگی ام می خندند
که فلانی شده از چشم کسی مست که نیست
او گلی را به سینهی من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
امیدِ روشنایی گرچه در این تیرهگیها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی
گل بر میافشانم