تا تو نگاه میکنی، کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟
رفتی و در دل هنوزم حسرتِ دیدار باقی
حسرتِ عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
هزار درد فرستادیم به جان، لیکن
چو آمدی، همه آن دردها دوا کردی
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من خسته به طوفان نرسید