دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
جز نقش تو در نظر بماند ما را
جز کوی تو رهگذر بماند ما را
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان بِه
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش