گهی از دل، گهی از دیده، گاه از جان تو را جویم ص صائب تبریزی ۰ بازدید گهی از دل، گهی از دیده، گاه از جان تو را جویم نمیدانم تو را ای یار، هر جایی، کجا جویم
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم