بود عمری به دلم با تو که تنها بنشینم
کامم اکنون که برامد بنشین تا بنشینم
بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری
با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم
میخواهمت آنقدر که اندازه ندانم...
به زنده ماندن در این دیار
چه پای سختی فشردهام
چه مرگها آزمودهام
ولی شگفتا نمردهام
دوباره میسازمت وطن، اگرچه با خشتِ جانِ خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگرچه با استخوان خویش