صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم م مولانا جلالالدین بلخی قرن هفتم هجری ۰ بازدید صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امانِ تو
یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم تا که رسیدم برِ تو، از همه بیزار شدم
جانِ تو و جانِ من گویی که یکی بودهست جانِ تو و جانِ من گویی که یکی بودهست سوگند بدین یک جان، کز غیر تو بیزارم