یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
تا که رسیدم برِ تو، از همه بیزار شدم
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امانِ تو
جانِ تو و جانِ من گویی که یکی بودهست
سوگند بدین یک جان، کز غیر تو بیزارم
چنان روزی رسان، روزی رساند
که صد عاقل از آن حیران بماند